(¯`•¸·´¯)عشقـــــــــولانه(¯`•¸·´¯)

زندگــے دو چیز را یادَمـــ داد:
 
آرزويـــ مرگـــ 
 
مرگـــِ آرزو
 
|چهارشنبه هشتم آذر 1391| 21:54|نــــــــــ♥ــــــــدا|
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
...
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!
|یکشنبه پنجم آذر 1391| 20:44|نــــــــــ♥ــــــــدا|
 

زندگـــ "باغیــ" استــ

کهــ با عشقـــ "باقیــ "استــ

"مشغولــ دلــ" باشــ

نهــ "دلـــ مشغولـــ"

بیشتر "غصهــ هایــ ما" از "قصهــ هایــ خیالیــ ماستـــ"

پســ بدانــ اگر "فرهاد" باشیــ

همهــ چیز "شیرینــ" استــ 

|پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391| 19:57|نــــــــــ♥ــــــــدا|
میرم اما همچنان در انتظار آمدنت خواهم ماند

وهیچ گاه باخود نمی گویم که او دیگر نیست

چشمان من هرروز بیشتر انتظارت را می کشد

میروم

زیرا که در جنگ عشق و فاصله این فاصله بود که همیشه پیروز شد

وقلب من مثل همیشه زیر شمشیر برنده سرنوشت تکه تکه شد

میروم

ومیخواهم همیشه بدانی

که همیشه در قلب من می مانی

 


ادامه مطلـب
|شنبه سیزدهم آبان 1391| 12:37|نــــــــــ♥ــــــــدا|

ادامه مطلـب
|پنجشنبه ششم مهر 1391| 17:17|نــــــــــ♥ــــــــدا|


ادامه مطلـب
|شنبه هجدهم شهریور 1391| 21:34|نــــــــــ♥ــــــــدا|

باسلام خدمت دوستان عزیز امیدوارم طاعات وعبادات شما


در این ماه عزیز وپر فیض مورد قبول درگاه خداوند قرار گرفته باشه


امشب شب آخر ماه مبارک رمضان هست وحتما دعای تمام عزیزان


در حق دیگران برآورده میشه امیدوارم مارو برسر آخرین سفره افطارتون


مارو از دعای خیرتون فراموش نکنید وب تمام مسلمانان دنیا


عید سعید فطر رو تبریک میگم امیدوارم دست پر از این ماه خارج شده باشیم





ادامه مطلـب
|شنبه بیست و هشتم مرداد 1391| 17:53|نــــــــــ♥ــــــــدا|

تمام لذت عمرم در این است

که مولایم امیرالمونین است

باسلام خدمت دوستان

ممنونم از حضورتون امیدوارم

طاعات وعبادات شما در این ماه عزیز مورد قبول حق قرار گرفته باشه

ومارو در این شبها از دعای زیباتون فراموش نکنید

من شاید برای مدتی زیاد خاطره نویسی نکنم

دلیلشم توی ادامه مطلب مینویسم

فعلا من برم التماس دعا


ادامه مطلـب
|جمعه بیستم مرداد 1391| 17:11|نــــــــــ♥ــــــــدا|


ادامه مطلـب
|دوشنبه بیست و ششم تیر 1391| 10:26|نــــــــــ♥ــــــــدا|


ادامه مطلـب
|چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391| 22:36|نــــــــــ♥ــــــــدا|


ادامه مطلـب
|شنبه هفدهم تیر 1391| 21:29|نــــــــــ♥ــــــــدا|


ادامه مطلـب
|چهارشنبه چهاردهم تیر 1391| 18:54|نــــــــــ♥ــــــــدا|
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر
دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید

|شنبه دهم تیر 1391| 1:0|نــــــــــ♥ــــــــدا|



ادامه مطلـب
|پنجشنبه یازدهم خرداد 1391| 14:4|نــــــــــ♥ــــــــدا


ادامه مطلـب
|شنبه ششم خرداد 1391| 0:3|نــــــــــ♥ــــــــدا|
miss-A